خرید بک لینک
Menu Home Page MY Profile Daily Links All Posts Archive About من ميخواهم در اين وبلاگ دانسته ها و بيشتر از آن نادانسته هايم را با شما تقسيم كنم Categories Tags Friends سه رنگ نامه های پست نشده این جا پر از بی کسی سکوت مطلق Design وب نوشته های یک دختر دبستانی من،منی هستم که دیگر نیست. × روشور درجه یک نیازمندیم! گریه باید به من بازگردد. چیزی باید این صدا ها را خفه کند، باید این خش خش های مغزی را از من جدا کند، باید دوباره اشک ریختن را به من بیاموزد، باید مرا به فریاد زدن تشویادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 9:55

کجا بودی؟

وقتی که از یاد گل های باغچه دریچه های دولختی ام به خاک خون کشیده میشد

کجا بودی؟

دویده ام... تمام راه را دویده ام... بسیار بسیار بسیار

وسیاهی خشمم را روی درخت ها به جا گذاشته ام ،

به رسم یادگار...

آنگاه که از عقربه دقیقه شمار خود را آویخته بودم،

کجا بودی؟

آنگاه که گل ها را لگد می کردم..

آنگاه که سر کوچه شیره می کشیدم..

آنگاه که توی صورت ها تف می انداختم...

کجا بودی؟

تو که سکندری خوردن را خوب بلد بودی...

برچسب: نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 20:04

Menu About من ميخواهم در اين وبلاگ دانسته ها و بيشتر از آن نادانسته هايم را با شما تقسيم كنم Categories Tags Friends وب نوشته های یک دختر دبستانی من،منی هستم که دیگر نیست. × فردا اگر هوا روشن شود جواب سوال های من چه خواهد بود؟ چه کسی می رود درون عکس های کودکی ام و آن لبخند کذایی را که از یاد بردم می زند؟ خسته ام و خستگی ارثیه من است مانند غم که از هر پدر به فرزندش به ارث می رسد و چه می شد پدرم مرا آق می کرد، طردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 9:30

چه کسی می تواند دوباره
با چشم های من ببیندت؟
اگر شبی آن پشت ها
در کوچه پس کوچه های تنگ پایین شهر
قطره ای از سیاهی قیر گون شب
روی لباسم بچکد.

چگونه مرا خواهی شناخت؟

برچسب: نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 17:17

برف بارید،

سوز هوا تمام پنجره ها را نیشگون گرفت.

بچه های آسمان سرازیر شدند،

رد پا ها روی جاده ماند،

اشک ها روی زمین چکید،

خون غوطه زد.

بچه های آسمان گوله شدند

آفتاب می تابید

و برف هم.

و لباس های سیاه ، سفید شدند

و چشمان طلایی مادر به پنجره خیره گشت

و نور تابید

و صدای گریه آمد

و صدای رعد هم

و نوزادی که آمد به پنجره خیره گشت.

+زاد روز

برچسب: بهمن ماه پیروزی خون بر شمشیر, نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 17:44

می خواهم این بهار پروانه شوم.

+ سال نو مبارک.

برچسب: 1394 cable,1394,1394 net adapter,1394 candy crush,1394 coection,13943 n 91st ave,1394 to usb,1394a port,1394b cable,1394 to hdmi, نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 17:44

مردم خشمگینند و

آقای مسئول پرچم های سازمان ملل

هر روز خسته تر از دیروز

سر پرچم ها را پایین می کشد.

+ برسد به دست جناب "." که حسابی عصبانی بودند.

برچسب: ؟,؟youtube,؟آهنگ جدید,؟فيس بوك,؟؟؟؟كيف استغفر بنية الزواج,؟؟؟؟زوجك والخادمة؟؟؟؟,؟ العاب,؟اليوم السابع,؟ألعاب بنات,؟ داعش, نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 17:43

روحم اسیر داربست های پنجره استو مگر با روحی اسیر چه می توان کرد؟ و چه تراژدی مضحکیست این که خانه ها هر روز کوچک تر می شوند و مگر چند بار می توان به این دیوار ها خورد و زخمی نشد؟ روحم گرفتار پنجره است و کسی به جیغ و جار کبوتران بال و پر شکسته اهمیتی نمی دهد... و مگر با مٌهری از غم که به دل می نشیند چه می توان کرد؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 17:43

وقتی توی کوچه های بن بست می دویدم و خون بالا می آوردم کجا بودی؟ وقتی که از یاد گل های باغچه دریچه های دولختی ام به خاک خون کشیده میشد کجا بودی؟ دویده ام... تمام راه را دویده ام... بسیار بسیار بسیار وسیاهی خشمم را روی درخت ها به جا گذاشته ام ، به رسم یادگار... آنگاه که از عقربه دقیقه شمار خود را آویخته بودم، کجا بودی؟ آنگاه که گل ها را لگد می کردم.. آنگاه که سر کوچه شیره می کشیدم.. آنگاه که توی صورت ها تف می انداختم... کجا بودی؟ تو که سکندری خوردن را خوب بلد بودی... ادامه مطلب

برچسب: کجا بودم صدات پیچید,کجا بودم آها یادم اومد,کجا بودم,کجا بودم ای عشق,کجا بودم اهان یادم اومد,کجا بودم کجا رفتم,آکورد حبیب کجا بودم,زنده بودم کجا بودید, نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 17:43

فردا می آیم و لب جوی آب می نشینم

سپس، هرآنچه را بلعیده ام قی می کنم

بعد،فردا صبح که از خانه خارج شوی

جسدم را یک خیابان بالاتر پیدا خواهی کرد

تمام پیراهنت بوی خون می گیرد،

و هیچ کس نمی تواند خون ریخته شده روی زمین را پاک کند

دیگر رد پایی باقی نخواهد ماند و

دیگر مردم لبخند به لب نمی آورند..

برچسب: شهر سوخته,شهر سوخته اشتهارد,شهر سوخته در اشتهارد,شهر سوخته سیستان,شهر سوخته بانکوک,شهر سوخته سیستان بلوچستان,شهر سوخته در ایتالیا,شهر سوخته ایران, نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 17:43

گریه باید به من بازگردد.

چیزی باید این صدا ها را خفه کند، باید این خش خش های مغزی را از من جدا کند،

باید دوباره اشک ریختن را به من بیاموزد، باید مرا به فریاد زدن تشویق کند...

می خواهم سرپا بمانم و ببینم کار این همه اندوه به کجا می رسد.

+ استقامت بی سابقه ای را برای نکوبیدن سر به دیوار به کار گرفته ام.

برچسب: نویسنده: پرهام جعفری تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 17:43

صفحه بندی