چه کسی می رود درون عکس های کودکی ام و آن لبخند کذایی را که از یاد بردم می زند؟
خسته ام و خستگی ارثیه من است مانند غم که از هر پدر به فرزندش به ارث می رسد و چه می شد پدرم مرا آق می کرد، طرد می کرد و و از ارث محروم؟ چه می شد اگر سهمیه ی سهمگینم را درون اسپرم هایش به فراموشی می سپرد؟
مادرم ، مادرم ، در چشم های تو می توان مرد! مادر! خواهر ها و برادر هایم کجا اند؟
برای تمام یکی یکدانه های دنیا باید گریست و من تک فرزندی ام که ارث بزرگش را به تنهایی به دوش می کشد.
مادر بیا روی سینه هایت کمی فریاد بزنم.
چه کسی لبخند را از تمام عکس هایت دزدیده است مادر؟ بیا شانه های بچه ات را بگیر. بچه ای که نمی خواهد مانند تمام نسل طویلش مورد سرقت قرار بگیرد.
مادر می دانی بالا کجاست؟
یا بالا اصلا یعنی چه؟
میدانم لغت تازه ای برای توست اما مادر می خواهم بروم بالا آن وقت دستان تو را بگیرم و...
مادر تا حالا شده با دیدن عکس های جوانی مادرت به گریه بنشینی؟
مادر به پدر بگو مرا آق کند ، آق..
مادر، با چشمانی که دیگر نمی بارد چگونه می توان دنیا را شست؟.
و مگر با مهری از غم که به دل می نشیند چه می توان کرد؟
جواب شانه هایی که بی هق هق می لرزد چه خواهد بود؟
برچسب:
نویسنده: پرهام جعفری