روشور درجه یک نیازمندیم
-
تاریخ: 1405/5/15 ساعت: 9:55
Menu Home Page MY Profile Daily Links All Posts Archive About من ميخواهم در اين وبلاگ دانسته ها و بيشتر از آن نادانسته هايم را با شما تقسيم كنم Categories Tags Friends سه رنگ نامه های پست نشده این جا پر از بی کسی سکوت مطلق Design وب نوشته های یک دختر دبستانی من،منی هستم که دیگر نیست. × روشور درجه یک...
کجا بودم
-
تاریخ: 1405/5/12 ساعت: 20:04
کجا بودی؟وقتی که از یاد گل های باغچه دریچه های دولختی ام به خاک خون کشیده میشد کجا بودی؟دویده ام... تمام راه را دویده ام... بسیار بسیار بسیاروسیاهی خشمم را روی درخت ها به جا گذاشته ام ،به رسم یادگار...آنگاه که از عقربه دقیقه شمار خود را آویخته بودم،کجا بودی؟آنگاه که گل ها را لگد می کردم..آنگاه که سر...
به پدر بگو...
-
تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 9:30
Menu About من ميخواهم در اين وبلاگ دانسته ها و بيشتر از آن نادانسته هايم را با شما تقسيم كنم Categories Tags Friends وب نوشته های یک دختر دبستانی من،منی هستم که دیگر نیست. × فردا اگر هوا روشن شود جواب سوال های من چه خواهد بود؟ چه کسی می رود درون عکس های کودکی ام و آن لبخند کذایی را که از یاد بردم می...
-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 17:17
چه کسی می تواند دوباره با چشم های من ببیندت؟اگر شبی آن پشت هادر کوچه پس کوچه های تنگ پایین شهرقطره ای از سیاهی قیر گون شب روی لباسم بچکد. چگونه مرا خواهی شناخت؟Adblock test (Why?)
بهمن ماه خون می بارید...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 17:44
برف بارید، سوز هوا تمام پنجره ها را نیشگون گرفت. بچه های آسمان سرازیر شدند، رد پا ها روی جاده ماند، اشک ها روی زمین چکید، خون غوطه زد. بچه های آسمان گوله شدند آفتاب می تابید و برف هم. و لباس های سیاه ، سفید شدند و چشمان طلایی مادر به پنجره خیره گشت و نور تابید و صدای گریه آمد و صدای رعد هم و نوزادی ...
1394
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 17:44
می خواهم این بهار پروانه شوم. + سال نو مبارک.
?؟
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 17:43
مردم خشمگینند و آقای مسئول پرچم های سازمان ملل هر روز خسته تر از دیروز سر پرچم ها را پایین می کشد. + برسد به دست جناب "." که حسابی عصبانی بودند.
تراژدی مضحک داربست های چهار دیواری
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 17:43
روحم اسیر داربست های پنجره استو مگر با روحی اسیر چه می توان کرد؟ و چه تراژدی مضحکیست این که خانه ها هر روز کوچک تر می شوند و مگر چند بار می توان به این دیوار ها خورد و زخمی نشد؟ روحم گرفتار پنجره است و کسی به جیغ و جار کبوتران بال و پر شکسته اهمیتی نمی دهد... و مگر با مٌهری از غم که به دل می نشیند چ...
کجا بودم؟
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 17:43
وقتی توی کوچه های بن بست می دویدم و خون بالا می آوردم کجا بودی؟ وقتی که از یاد گل های باغچه دریچه های دولختی ام به خاک خون کشیده میشد کجا بودی؟ دویده ام... تمام راه را دویده ام... بسیار بسیار بسیار وسیاهی خشمم را روی درخت ها به جا گذاشته ام ، به رسم یادگار... آنگاه که از عقربه دقیقه شمار خود را آویخ...
شهر سوخته
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 17:43
فردا می آیم و لب جوی آب می نشینم سپس، هرآنچه را بلعیده ام قی می کنم بعد،فردا صبح که از خانه خارج شوی جسدم را یک خیابان بالاتر پیدا خواهی کرد تمام پیراهنت بوی خون می گیرد، و هیچ کس نمی تواند خون ریخته شده روی زمین را پاک کند دیگر رد پایی باقی نخواهد ماند و دیگر مردم لبخند به لب نمی آورند..
روشور درجه یک نیازمندیم!
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 17:43
گریه باید به من بازگردد. چیزی باید این صدا ها را خفه کند، باید این خش خش های مغزی را از من جدا کند، باید دوباره اشک ریختن را به من بیاموزد، باید مرا به فریاد زدن تشویق کند... می خواهم سرپا بمانم و ببینم کار این همه اندوه به کجا می رسد. + استقامت بی سابقه ای را برای نکوبیدن سر به دیوار به کار گرفته ا...