
مردم خشمگینند و آقای مسئول پرچم های سازمان ملل هر روز خسته تر از دیروز سر پرچم ها را پایین می کشد. + برسد به دست جناب "." که حسابی عصبانی بودند....
ادامه مطلب
وقتی توی کوچه های بن بست می دویدم و خون بالا می آوردم کجا بودی؟ وقتی که از یاد گل های باغچه دریچه های دولختی ام به خاک خون کشیده میشد کجا بودی؟ دویده ام... تمام راه را دویده ام... بسیار بسیار بسیار وسیاهی خشمم را روی درخت ها به جا گذاشته ام ، به رسم یادگار... آنگاه که از عقربه دقیقه شمار خود را آویخته بودم، کجا بودی؟ آنگاه که گل ها را لگد می کردم.. آنگاه که سر کوچه شیره می کشیدم.. آنگاه که توی صورت ها تف می انداختم... کجا بودی؟ تو که سکندری خوردن را خوب بلد بودی... ...
ادامه مطلب